جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٠ - غزل ٣٩٠ بگذار تا به شارع ميخانه بگذريم
قرار دهيم، تا شايد كسب حال و نشاطى درونى بنماييم.
و يا معنى اين باشد (بنابر اينكه «صوفى» به معنى صفوت باشد): حال كه اهل كمال و برگزيدگان چون موسى ٧ با شنيدن نغمههاى جانفزاى دوست از طريق مظاهر، به وجد و شعف مشغولند؛ كه: «فَلَمَّا أَتاها، نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ: أَنْ يا مُوسى! إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»[١]: (چون موسى نزديك آتش شد، از جانب وادى ايمن در آن سرزمين مبارك از درخت ندا داده شد كه:
اى موسى! بدرستى كه منم خدا، پروردگار جهانيان.). شايسته است ما واماندگان نيز با ايشان در شعف مجازاً همراه شويم، شايد نغمه اى هم از گفتار دوست به گوش دل ما رسد، و شادمانى واقعى نصيبمان گردد.
|
از جرعه تو، خاكِ زمين، قدرِ لعل يافت |
بيچاره ما! كه پيش تو از خاك كمتريم |
|
گله اى است عاشقانه، در عين حال منطقى. بخواهد بگويد: با «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٢] و نيز: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٣]: (از روح خود در آن دميده، و او را به گونه ديگرى پديد آورديم.) خاكِ پست، مقام و قابليّت خلافة اللّهى را يافت، و عدّه اى از بندگانت قابليّت خود را به مجاهدات ظهور دادند و به مشاهدهات نايل گشتند، اين ماييم كه گويا قابليّت آن را نداريم كه جرعه اى از جام تجلّياتت بياشاميم، و وجود خاكى ما لعل شود.
و يا منظور اين باشد كه: محبوبا! تو آنى كه خاك به نظر و امرت لعل مى گردد، ما خاكيان را آن لياقت نيست كه با عنايتى و جرعه اى از جام تجلّياتت به كمال انسانيّت برسانى؟: بخواهد بگويد:
٢٩٠٦
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَ لا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ
[١]- قصص: ٣٠.
[٢] - ص: ٧٢.
[٣] - مؤمنون: ١٤.