جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٣ - غزل ٣٦٧ اگر شراب خورى، جرعه اى فشان بر خاك
شرف بذل نكويى مى باشد.- يا:
٢٦٣٤
«بِبذل النِّعْمَةِ تُسْتَدامُ النِّعْمَةِ.»
[١]: (با بذل نعمت، نعمت دوام مى يابد.- نيز:
٢٦٣٥
«ما شُكِرَتِ النِّعَمُ بِمِثْلِ بَذْلِها.»
[٢]: (نعمتها به چيزى همانند بذل و بخشش آنها سپاس گذارده نمى شود.)
|
فريبِ دخترِ رَزْ، طُرْفه مى زند رَهِ عقل |
مباد تا به قيامت خراب، طارمِ تاك |
|
نه تنها شراب تجلّيات دوست رهزن عاشقان است، بلكه عاقلان را هم رهزنى مىكند. در جايى مى گويد:
|
خرقه زهدِ مرا، آبِ خرابات ببرد |
خانه عقل مرا، آتشِ خُمخانه بسوخت[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
عقلم از خانه بِدَر رفت، اگر مى اين است |
ديدم از پيش، كه در خانه دينم چه شود[٤] |
|
الهى! كه مشاهدات با طراوت و سرشار محبوب تا قيامت مستدام باد، و شجره توحيد فطرت در وجود ما برپا و خرّم باشد، تا همواره بتوانيم از ديدار محبوب بهرهمند گرديم.
در جايى در باره آن كس كه از شجره فطرت برخوردار است، مىگويد:
|
عارف از پرتوِ مى، رازِ نهانى دانست |
گوهر هركس از اين لعل، توانى دانست |
|
|
شرح مجموعه گل، مرغِ سَحَر داند و بس |
كه نه هر كو ورقى خواند، معانى دانست |
|
|
عرضه كردم دو جهان، بر دلِ كار افتاده |
بجز از عشق تو، باقى همه فانى دانست[٥] |
|
|
به راه ميكده، حافظ! خوش از جهان رفتى |
دعاىِ اهل دلت باد، مونسِ دلِ پاك |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب البذل، ص ٣٢.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب البذل، ص ٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.