جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ٤١٦ ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم
گفتار اين غزل، به گفتار عاشق دلباخته و به هجران مبتلا گشته اى مى نمايد، كه هر زمان و لحظه اى به خيال دوست، نقشى از او به خاطر آورَد و خود را به آن تسلّى دهد. مىگويد:
|
ديشب به سيل اشك، رَهِ خواب مى زدم |
نقشى، به يادِ خطِ تو بر آب مى زدم |
|
|
روىِ نگار، در نظرم جلوه مى نمود |
وز دور، بوسه بر رُخِ مهتاب مى زدم |
|
شب گذشته، با اشك ديدگانم خواب را از خود دور مى ساختم، و به ياد جمال دوست به پايان مى آوردم؛ امّا اين ياد چون نقشى بر آب زدن بود، آرامشى به من نمىداد، و تنها به خيال جمالش دل خوش نموده بودم، و آن چون بوسه زدن به مهتاب بود و دسترسى به ماه نبود. در جايى مى گويد:
|
اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد |
|
|
خيال روى توام، ديده مى كند پُر خون |
هواى زلف توام، عمر مى دهد بر باد |
|
|
نه در برابر چشمى، نه غايب از نظرى |
نه ياد مى كنى از من، نه مى رود از ياد[١] |
|
و يا مى خواهد بگويد: اى دوست! وقت خواب، به مراقبه جمالت نشستم و گريستم، تا تو را در خواب يابم؛ كه:
٢٩١٢
«يا عيسى! إبْغِنى عِنْدَ وِسادِكَ، تَجِدْنى.»
[٢]: (اى.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.
[٢] - روضه كافى، ص ١٣٧.