جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٦ - غزل ٣٩٤ بى تواى سرو روان با گل و گلشن چه كنم
اصولًا عاشق، چه مجازى و چه حقيقى، چون از ديدار معشوقش مهجور مىگردد، فريادش بلند مى شود: گاه از دست خود مى نالد كه مراعات همنشينى با محبوبم را نكردم كه به هجران گرفتار آمدم؛ و گاه از آنان كه مانع و حايل ميان وى و ديدار معشوقش گرديدهاند، گله مى كند؛ و گاه از بىوفايى او سخن مى راند؛ و گاه از امور ديگر.
و چون به ديدار معشوق نايل مى گردد همه را فراموش مى كند و گفتارش عوض مىگردد و به قول عارفى:
|
گفته بودم چو بيايى غم دل باتو بگويم |
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائى |
|
خواجه در اين غزل، بر طبق مبتلايان به فراق محبوب ظاهرى شكوه مى كند و مىگويد:
|
بى تواى سَرْوِ روان! با گل و گلشن چه كنم؟ |
زلف سنبل چه كشم، عارض سوسن چه كنم؟ |
|
اى دوست! مظاهر زيباى اين جهان و آن جهان وقتى به من آرامش خاطر مىدهند كه تو را با آنها مشاهده نمايم؛ زيرا:
٣١٥٩
«إلهى! تَرَدُّدى فى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ.»
[١]: (بار الها! تردّد و توجّهام به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت مى گردد. پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، تصميمم را بر خود.
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.