جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٧ - غزل ٤٠٢ خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
از اين غزل ظاهر مى شود خواجه را ابتلاى به فراق و وصال مكرّر، در عالم طبيعت آزرده خاطر نموده، و مى دانسته دوام ديدار دوست را پس از گذشت از اين جهان (به موت اضطرارى يا با موت اختيارى) بايد توقّع داشت، در مقام اظهار اشتياق به آن برآمده و مى گويد:
|
خرّم آن روز كز اين منزل ويران بروم |
راحت جان طلبم و زپىِ جانان بروم |
|
آرى، ويرانسراى دنيا، در نظر اولياء خدا زندانى است، همواره آرزو دارند كه از اين ظلمت سرا به جايگاه نور و سرور نشيمن گيرند؛ كه: «إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ، فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ»[١]: (اگر گمان مى كنيد كه تنها شما دوستان خداييد نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد.- نيز:
٢٨٢٩
«ألدُّنْيا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الكافِرِ.»
[٢]: (دنيا، زندان مؤمن، و بهشت كافر مى باشد.- همچنين:
٢٨٣٠
«وَاللَّهِ، لَابْنُ أبى طالِبٍ آنَسُ بِالمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ امِّهِ.»
[٣]: (به خدا سوگند، كه انس پسر ابى طالب [على ٧] به مرگ، بيشتر از علاقه كودك به پستان مادر خويش است.).
چرا چنين نباشند آنان كه انس با دوست را مى طلبند و مشاهده و قرب دائمى جانان را طالبند؟ اين تدبير عالَم بشريّت است كه مانع از بهره مندى كامل آنان.
[١]- جمعه: ٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ١٥٩، روايت ١٣٩.
[٣] - نهج البلاغه، خطبه ٥.