جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥ - غزل ٣٦٣ طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف
لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد. هيچ دگرگونى در آفرينش الهى نيست.
اين همان دين قيّم و استوار مى باشد، و ليكن بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند) و نيز: «وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[٢]: (و اينكه استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، و هرگز از مُشركان مباش.) و همچنين: «أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٣]: (امر فرمود كه جز او را نپرستيد. اين همان دين قيّم و استوار مى باشد. و ليكن بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.)؛ لذا باز با خود خطاب كرده و مى گويد:
|
بى خبرند زاهدان، نقش بخوان و لاتَقُلْ |
مستِ رياسْت محتسب، باده بنوش ولا تَخَفْ |
|
زاهد را خبر از عالم فطرت نيست، و از جهان خلقت جز نقشى نخوانده، با او سخن از فطرت مگو. و به باده نوشى و مراقبه و ياد دوست باش و مترس، كه اين عمل تو را به او راهنمايى خواهد كرد.
در جايى مى گويد:
|
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد |
شعرى بخوان كه با او رَطْلِ گران توان زد |
|
|
بر آستان جانان، گر سر توان نهادن |
گُلبانگِ سربلندى بر آسمان توان زد |
|
|
در خانقه نگُنجد اسرار عشق و مستى |
جامِ مِىِ مُغانه هم با مُغان توان زد[٤] |
|
[١]- روم: ٣٠.
[٢] - يونس: ١٠٥.
[٣] - يوسف: ٤٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٥.