جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ٤١٠ در غم خويش چنان شيفته كردى بازم
اخيارم فرود آورى.)
|
عهد كردى كه بسوزى ز غمِ خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز كه من ميسازم |
|
معشوقا! گويا بناى تو بر آن است كه عاشقان خويش را در غم عشقت بسوزى و فانى سازى، تا به قربت راه يابند. «هيچ غم نيست، تو مى سوز كه من مى سازم»؛ زيرا اين امر منتهى آرزوى من است. به گفته خواجه در جايى:
|
در خرقه زن آتش، كه خمِ ابروىِ ساقى |
بر مى شكند گوشه محرابِ امامت |
|
|
حاشا! كه من از جور و جفاىِ تو بنالم |
بيداد لطيفان، همه لطف است و كرامت[١] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
به ياد چشم تو، خود را خراب خواهم ساخت |
بناى عهدِ قديم، استوار خواهم كرد[٢] |
|
|
آنچنان بر دل من، نازِ تو خوش مى آيد |
كه حلالت بكنم، گر بكُشى از نازم |
|
سخنى است عاشقانه ممزوج با تمنّى، بخواهد بگويد: اى ديدارت منتهى آرزوى من! آنچه كُشنده و نابود كننده من است، ناز و كرشمههاى توست. باكى نيست، بيا و به كُشتنم دست زن. «كه حلالت بكنم، گر بكُشى از نازم».
در جايى مى گويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نكنى بنيادم |
|
|
رخ بر افروز، كه فارغ كنى از برگِ گُلَم |
قد بر افراز، كه از سَرْوْ كنى آزادم |
|
|
حافظ از جور تو، حاشا كه بنالد روزى |
من از آن روز، كه در بندِ توام آزادم[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.