جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩١ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
ممكن است منظور از بيت، توبه ظاهرى از آشكارا به ذكر و مراقبه و اظهار محبّت به دوست نمودن باشد، و بخواهد بگويد: مىخواهم براى حفظ سرّ خود چنين باشم؛ ولى چه كنم؟ كه اين كار را نمى توانم ادامه دهم. بيت آخر شاهد بر اين معنى است كه مى گويد:
|
ز باده خوردنِ پنهان ملول شد حافظ |
به بانگ بربط و نِىْ رازش آشكاره كنم |
|
امّا بيت آتيه دليل بر معنى اوّل است، كه مى گويد:
|
سُخنْ درست بگويم: نمىتوانم ديد |
كه مِىْ خورند حريفان و من نظاره كنم |
|
علّت آنكه به اين فكر فرو رفتهام كه استخاره كنم، آن است كه نمى توانم ببينم دوستان من به مشاهده جمال محبوب مشغول باشند، و من بىبهره، و در فراق بسر برم.
در جايى مى گويد:
|
زبانِ خامه ندارد سَرِ بيان فراق |
وگرنه شرح دهم، با تو داستانِ فراق |
|
|
دريغ مدّت عمرم! كه بر اميد وصال |
بسر رسيد و، نيامد به سر، زمانِ فراق |
|
|
چگونه باز كنم بال در هواى وصال؟! |
كه ريخت مرغ دلم پَرْدر آشيانِ فراق[١] |
|
|
به دور لاله، دماغِ مرا علاج كنيد |
گر از ميانه بزمِ طَرَب كناره كنم |
|
اى دوستان و حريفانى كه انس و قرب با معشوق داريد! چنانچه خواستم عزم توبه و استخاره بر آن كنم، و از ميان شما ياران كناره گيرم، و از فكر عيش و نوش با دلدار باز ايستم، مشام جان مرا با گفتار، و يا قدرى از باده تجلّيات و شراب دو آتشه اى كه آشاميدهايد، معالجه كنيد، و مگذاريد از رندى و فكر باده كشى كناره.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.