جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ٣٨٨ به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم
گويا ايّام فراق خواجه به طول انجاميده، در فكر توبه از عاشقى مى گردد. از طرفى هم اميد آنكه باز دلدار چهره گشايد، به او اجازه توبه نمى داده، به سخنان پراكنده اى در اين غزل پرداخته، و اظهار اشتياق به ديدار معشوق نموده و مى گويد:
|
به عزمِ توبه، سحر گفتم استخاره كنم |
بهارِ توبه شكن مى رسد، چه چاره كنم؟ |
|
به طول انجاميدن دورى و فراق دوست، مرا بر آن داشت كه در فكر توبه از ذكر و توجّه و مراقبه لبّى و طريقه رندى آيم، و باز به زهد خشك پردازم. سحرگاهان بر آن شدم تا استخاره بر آن كنم. و از طرفى مى ديدم چون دوست باز جلوه كند، ناچار در مقابل جمال او توبه از توبه خواهم نمود؛ لذا از استخاره دست كشيدم.
چاره چيست؟ و چه مى توان با فراق دوست كرد؟ جز آنكه بگويم:
|
بنال بلبل اگر با منت سَرِ يارى است |
كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زارى است |
|
|
نبسته اند دَرِ توبه، حاليا برخيز |
كه توبه وقتِ گل از عاشقى، زبيكارى است |
|
|
به آستان تو، مشكل توان رسيد آرى |
عروج بر فلك سرورى، به دشوارى است[١] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٢، ص ٧٨.