جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٣٦٤ زبان خامه ندارد سر بيان فراق
خواجه در اين غزل و غزل آينده گوشه اى از مصيبات و ناراحتيهاى ايّام و ليالى فراق خود را يادآور شده، مىگويد:
|
زبان خامه ندارد سَرِ بيان فراق |
وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق |
|
محبوبا! زبانِ قلم عاجز از نوشتن و شرح دادن ابتلائات ايّام فراق است، وگر نه گزارشى از آن مى دادم. در جايى مى گويد:
|
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت: |
فراق يار نه آن مى كند كه بتوان گفت |
|
|
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر |
كنايتى است كه از روزگار هجران گفت[١] |
|
|
رفيق خيل خياليم و همركيب شكيب |
قرين محنت و اندوه و همقران فراق |
|
به خيال دوست در ايّام و ليالى فراق دل خوش كرده و با صبر و بردبارى همنشين و هم مركب، و با محنت و اندوه قرين، و با فراق در يك طالع قرار داريم.
كنايه از اينكه: حاصل هجران كشيدنم، به خيل خيالت مبتلا شدن و صبر را پيشه قرار دادن و به محنت و اندوه بسر بردن شده. به گفته خواجه در جايى:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يا رب بلا بگردان |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٦.