جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١ - غزل ٣٦٤ زبان خامه ندارد سر بيان فراق
آستانه تو سر نهادم به اميد اينكه مرا به خود راه دهى. حال كه عنايتى نمى فرمايى، ناچار سر بر آستانه فراق مى نهم. بخواهد بگويد:
٢٧٠٩
«إلهى! لا تغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ.»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را بر روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان. بار الها! نَفْسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار نمايى؟)
|
چگونه باز كنم بال در هواى وصال |
كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق |
|
دلبرا! عمرم بسر آمد و بال و پرى كه براى پرواز به عالَم قرب و وصالت داشتم همه ريخت، و قدرت و توانائيم از دست شد، ديگر چگونه بال و پر بگشايم براى قربت؟.
در جايى مى گويد:
|
اى خُرّم از فروغ رُخَت لاله زارِ عُمر |
باز آ، كه ريخت بىگُل رويت بهار عُمر |
|
|
بى عمر زندهام من وزين بس عجب مدار |
روز فراق را كه نهد در شمار عمر؟ |
|
|
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد |
بيچاره دل! كه هيچ نديد از گذار عمر[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
بى مِهر رُخَت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا، جز شب ديجور نمانده است |
|
|
مِنْ بَعد چه سود؟ ار قدمى رنجه كند دوست |
كز جان، رمقى در تن رنجور نمانده است[٣] |
|
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.