جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣ - غزل ٣٦٤ زبان خامه ندارد سر بيان فراق
|
صبر كن حافظ! به سختى روز و شب |
عاقبت روزى بيابى كام را[١] |
|
|
ز سوز عشق، دلم شد كباب، دور از يار |
مدام خون جگر مى خورم ز خوان فراق |
|
از شوق ديدار دوست هرچه داشتم از انديشه و تعلّقات سوختم و از دست بدادم، و دورىاش موجبات نابودى مرا فراهم ساخت، و از سفره فراق جز خون جگر نصيبم نگرديد.
به گفته خواجه در جايى:
|
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم |
از غم عشق تو پر خون جگرى نيست كه نيست |
|
|
از سر كوى تو رفتن نتوانم گامى |
ور نه اندر دل بيدل سفرى نيست كه نيست |
|
|
تو خوداى شعله رخشنده! چه دارى در سر؟ |
كه كباب از حركاتت جگرى نيست كه نيست[٢] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
ز شوق روى تو جانا! بر اين اسير فراق |
همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد[٣] |
|
|
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى |
فتاده كشتى صبرم ز بادبان فراق |
|
محبوبا! با بادبان فراقت كه كشتى صبر مرا به گرداب غم افكنده چه مى توان كرد؟ به گفته خواجه در جايى:
|
بخت از دهانِ يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز راز نهانم نمى دهد |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٠، ص ١٢٩.