جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٦ - غزل ٣٨٧ بشرى! إذ السلامة حلت بذى سلم
|
بُشْرى! إذِ السَّلامةُ حَلَّتْ بِذى سَلْم |
للَّهِ حَمْدُ مُعْتَرِفٍ غايَةَ النِّعَم |
|
از اين غزل ظاهر مى شود كه اهل شيراز به مخاطره حمله دشمن به اين ديار واقع شده بودند، و سلطان وقت براى رفع آن با لشگريانش از شهر خارج مى شود، و پس از پيروزى، چون خبر فتح و بازگشت شاه به شهر مى رسد، خواجه اين غزل را در اطراف اين موضوع سروده، ولى ظاهر نيست كه جريان چه بوده؟ و آن شاه كيست؟
با عدّه اى از ابياتش اشاره به قسمتى از فتح و پيروزى و خيال دشمن و نقض عهد و پشيمانى او نموده، و سپس در بيت هفتم مى گويد:
|
چون خون خصم همچو صراحى بريختى |
با دوستان، به عيش و طرب گير جام جم |
|
گويا خطاب با خود و با دوستانش كرده و مى گويد. حال كه دشمن خونش ريخته و نابود گشت، وقت آن است كه از فكر تفرقه بيرون آييم، و توجّه به دوست نماييم.
به گفته خواجه در جايى:
|
حاليا مصلحتِ وقت در آن مى بينم |
كه كشم رَخْت به ميخانه و خوش بنشينم |
|
|
جام مِىْ گيرم و از اهل ريا دور شوم |
يعنى از اهل جهان، پاكدلى بگزينم[١] |
|
|
ساقى! بيا كه دورِ گل است و زمان عيش |
پر كن پياله و مخور اندوهِ بيش و كم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦١، ص ٣٣٦.