جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٧ - غزل ٣٦٨ اى دل ريش مرا با لب تو حق نمك
(و فرشتگان با حمد و سپاس پروردگارشان به تسبيح او پرداخته و براى كسانى كه در زمينند طلب آمرزش مى نمايند.)
|
در خلوصِ منت ار هست شكى، تجربه كن |
كس، عيارِ زَرِ خالص، نشناسد چو مَحَك |
|
اى دوست! اگر در اخلاص و ارادت من به خود شك دارى (كه شك به تو راه ندارد)، مرا بيازماى. در نتيجه، شايد بخواهد بگويد: مرا بيازماى و به قرب خود راهنما شو و ببين كه آمادگى وصالت را دارم.
در جايى مى گويد:
|
من خرابم ز غمِ يارِ خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دلِ ريش |
|
|
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم |
آشناىِ تو ندارد سَرِ بيگانه و خويش |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه منِ دلشده را |
نَرَود بىمددِ لطفِ تو، كارى از پيش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
|
گفته بودى: كه شوم مست و دو بوست بدهم |
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك |
|
گله اى و سخنى است عاشقانه كه مرا وعده ديدار دادى و به وعده خود عمل ننمودى. در جايى مى گويد:
|
بخت از دهانِ يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز رازِ نهانم نمى دهد |
|
|
از بَهْرِ بوسه اى ز لبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند و آنم نمى دهد |
|
|
مُردَم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد[٢] |
|
|
بگشا پسته خندان و شكر ريزى كن |
خلق را از دهن خويش، ميانداز به شك |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.