جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٠ - غزل ٤٠٣ خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم
و گويا پس از آن گفتگوها و اظهار اشتياق، وصالش دست داده كه مى گويد:
|
چو غنچه بر سرم از كوى او گذشت نسيمى |
كه پرده بر دل خونين ز بوى او بدريدم |
|
نسيمهاى رحمت دوست و نفحات جان فزايش وزيدن گرفت و مژده وصالم بياورد و به الطاف او آگاه نمود و از ناراحتيهاى هجران خلاصىام بخشيد.
و يا بخواهد بگويد: نسيمهاى جان فزاى او پرده از كثرات برداشت و بوى او را از ملكوت آنها استشمام نمودم؛ كه:
«إلهى! تَناهَتْ أبْصارُ النّاظِرينَ إلَيْكَ بِسَرآئِرِ القُلُوبِ ..
هَتَكْتَ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ حُجُبَ الغَفْلَةِ، فَسَكَنُوا فى نُورِكَ، وَتَنَفَّسُوا بِرَوْحِكَ؛ فَصارَ قُلُوبُهُمْ مَغارساً لِهَيْبَتِكَ، وَأبْصارُهُمْ مَآكِفاً لِقُدْرَتِكَ، وَقرَّبْتَ أرْواحَهُمْ مِنْ قُدْسِكَ.»
[١]: (معبودا! ديدگانِ آنان كه با چشم دل به سوى تو ناظرند، باز ايستاده ... حجابهاى ميان خود و ايشان را دريدى، تا اينكه در نورت جاى گزيده، و با رحمتت نَفَس كشيدند، پس نهال هيبت و عظمتت را در دلهايشان نشانده، و ديدگانشان را به قدرتت خيره ساخته، و جانهايشان را به مقام پاك و قدست، نزديك گرداندى.)
|
به خاك پاى تو سوگند، نور ديده حافظ |
كه بىرُخ تو فروغ از چراغ، ديده نديدم |
|
محبوبا! قسم به آنان كه جز بندگى تو ندانند (انبياء و اولياء :)، روشنى چشم و نور ديده خواجه به توست، بى ديدارت به پيش چشمم عالم نورى ندارد.
به گفته خواجه در جايى:
|
روشنى طلعت تو ماه ندارد |
پيش تو گل رونق گياه ندارد |
|
|
حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب |
كافرِ عشق اى صنم! گناه ندارد[٢] |
|
[١]- بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٥، ٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.