جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٤ - غزل ٤٠١ حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
خواجه در اين بيت صورت زرد و اشك چشم خويش را به شعله زرد شمع و آب شدن پيه آن تشبيه نموده، بخواهد بگويد: محبوبا! زرد رويىام و فرو ريختن اشك چشمانم از شعله درونىام از عشقت حكايت مى نمايد، عنايتى بفرما و از هجرم خلاصى بخش، تا چون شمع نسوزم و نگريم و آب نشوم.
در جايى مى گويد:
|
رشته صبرم بمقراض غمت ببريده شد |
همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع |
|
|
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست |
اين دل زار نزار اشكبارانم چو شمع |
|
|
در شب هجران مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
|
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت |
آتش دل كى بآب ديده بنشانم چو شمع[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: محبوبا! تنها به رنگ زرد و اشك ديدگانم از عشقت نظر مكن. اينها همه از آثار آتش درونى من است. عنايتى فرما و با ديدارت آبى بر آن بپاش. در جايى مى گويد:
|
پروانه را ز شمع بُوَد سوزِ دل، ولى |
بى شمعِ عارضِ تو، دلم را بُوَد گداز[٢] |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجودِ تو كس نشنود ز من كه منم |
|
در بيت ختم باز خواجه به بيان بيت اوّل برگشته و مى گويد: معشوقا! آنچه ميان من و تو حايل شده، هستى خاكى من است، مرا از ميان بردار، تا با وجود تو از خود حرفى نزنم و تو را به تو شناسم؛ كه:
٣٣٨٠
«إعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ.»
[٣]: (به خدا، خدا را بشناسيد.- نيز:
٢٨٣٥
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لا أنْتَ، لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٤]: (به تو، تو را.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٣] - اصول كافى، ج ١، ص ٨٥، روايت ١.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.