جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٠ - غزل ٤١٥ ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
|
اشك آلوده ما، گرچه روان است، ولى |
به رسالت، سوى او، پاك نهادى طلبيم[١] |
|
|
از دل تنگِ گنهكار بر آرم آهى |
كآتش اندر جگرِ آدم و حوّا فكنم |
|
محبوبا! اين گناه و تعلّقات وجودى من است، كه مانع رسيدن به تو گرديده آن قدر مى نالم و فرياد مى كشم، تا پدر و مادرم، آدم ابوالبشر ٧ و حوّاء را هم از نالهام آتش به جگر افكنم، و ترحم به حال من آرند، و بخواهند تا از آثار گناهان و غفلات و گناه وجودىام پاكيزه گردانى و مرا به قربت بپذيرى. بخواهد بگويد:
٢٩٠٣
«إلهى! إنْ كانَتِ الخَطايا قَدْ أسْقَطَتْنى لَدَيْكَ، فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَكُّلى عَلَيْكَ. إلهى! إنْ حَطَّتْنى الذُّنُوبُ مِنْ مَكارِمِ لُطْفِكَ، فَقَدْ نَبَّهَتْنِى اليَقينُ إلى كَرَمِ عَطْفِكَ، إلهى! إنْ أنامَتْنى الغَفْلَةُ عَنِ الإسْتِعْدادِ لِلِقآئِكَ، فَقَدْ نَبَّهَتْنِى المَعْرِفَةُ بِكَرَمِ آلائِكَ.»
[٢]: (معبودا! اگر خطايا و گناهان مرا از نظرت انداخته به حسن توكلم بر تو از من چشم بپوش. بار الها! اگر گناهان مرا از بزرگواريها و نوازشهاى لطفت پست كرده، براستى كه يقين به كرم مهر و عطوفتت آگاهم نموده.
معبودا! اگر غفلت از آمادگى براى ملاقاتت مرا به خواب كرده، معرفت و شناختم از كرم نعمتهايت هوشيارم نموده است.) در جايى در مقام تقاضاى اين امر مى گويد:
|
هيچ كس نيست، كه در كوى تواش كارى نيست |
هركس اينجا به اميدِ هوسى مى آيد |
|
|
دوست را، گر سَرِ پرسيدنِ بيمارِ غم است |
گو بيا خوش، كه هنوزش نفسى مى آيد[٣] |
|
|
خوردهام تيرِ فلك، باده بده، تاسرمست |
عقده در بندِ كمر تركشِ جوزا فكنم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٣، ص ١٩٨.