جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٠ - غزل ٤٠٩ دردم از يار است و درمان نيز هم
بى پروا اين سخن را در آشكار و پنهان گفته و مى گويم كه: اين جهان و جهان ديگر، ظهور يافته تجلّى اسمائى و صفاتى معشوق منند، و خود نمايىشان به كمال و جمال، از يك فروغ روى اوست؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[١]: (خدا، نور آسمانها و زمين است.- نيز:
١١١٨
«أسْألُكَ بِنُورِكَ القَديمِ وَأسمآئِكَ الَّتى كَوَّنْتَ بِها كُلَّ شَىْءٍ.»
[٢]: (از تو نور قديم و نامهايت را كه بدان همه چيزها را پديد آوردى، درخواست مى كنم.).
در نتيجه بخواهد بگويد: دل به آن يك فروغ روى او (يعنى مظاهر دو عالم) دادن و از مشاهده آن تجلّى تام الهى دور ماندن، نه سزاوار است؛ پس اگر من دل از او بر نمىكنم، براى آن است كه در گذشته به اين مشاهده نايل گشته، و حال هم تمنّاى دوباره آن را دارم. در جايى مى گويد:
|
كن نگاهى از دو چشمت، تا در آن |
مرگ را بر بيدلان آسان كنند |
|
|
عيدِ رُخسار تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت، جان و دل قربان كنند[٣] |
|
|
داستان در پرده مى گويى ولى |
گفته خواهد شد به دستان نيز هم |
|
اى خواجه! اين همه كه تلاش دارى اسرار عشق خود را با جانان، در پرده ابيات و غزلياتت پنهان كنى (و بايد اين چنين باشى و وظيفه هر عاشق است كه اسرار خود را پنهان بدارد) ولى آخر الامر فاش خواهد شد؛ زيرا سرّ عشق و عاشقى در پرده نخواهد ماند.
به گفته خواجه در جايى:
|
خود گرفتم كافكنم سجّاده چون سوسن به دوش |
همچو گُل، بر خرقه رنگِ مِىْ، مسلمانى بود |
|
[١]- نور: ٣٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٥٩٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.