جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٩ - غزل ٣٨١ شممت روح وداد و شمت برق وصال
معشوقا! دل تنگ و عالَم عنصرىام از تو آب حيات تمنّا دارد، و مى خواهد به جمال و وصال تو راه يابد. عالم بشريّت را چه اقتضاء كه با تو انسى حاصل كند، اين محال انديشى است كه با وجود خود و تعلّقات عالَم بشريّت بخواهم تو را دربر گيرم.
در جايى مى گويد:
|
ز كوى يار مى آيد نسيم باد نوروزى |
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى |
|
|
طريق كام جستن چيست؟ ترك كام خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين ترك بردوزى[١] |
|
|
ملال مصلحتى مى نمايم از جانان |
كه كس به جدّ ننمايد ز جان خويش ملال |
|
محبّت محبوب، با خميره جان و فطرتم آميخته و از او نمى توانم دل بركنم، و چنانچه گاهگاهى اظهار ناراحتى از وى مى كنم بدان جهت است كه مرا مورد عنايت قرار دهد، و گرنه كيست كه بتواند از جان خويش ملالت خاطر پيدا كند.
در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختى و به دل دوست دارمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار باز پرس كه در انتظارمت |
|
|
گرديده دلم كند آهنگ ديگرى |
آتش زنم در آن دل و بر ديده آرمت[٢] |
|
|
گرفتم آنكه شكستم قفس، چگونه پرم |
كه رشته ايم زدامِ هواست بر پر و بال[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٣] - ابين بيت و بيت آتيه در حاشيه از نسخه خطى نقل شده.