جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٨ - غزل ٣٨١ شممت روح وداد و شمت برق وصال
درست است دشمن و شيطان نمى پسندد كه ميان تو و دوست صلح افتد و همواره در فكر آزارت مى باشد، امّا چون آثار صلح و صفاى ميان خود و او را استشمام نموده اى و مژده وصلت داده، جور و ستم رقيب را مى توان نديده گرفت.
به گفته خواجه در جايى:
|
بكش جفاى رقيبان مدام و دل خوشدار |
كه سهل باشد اگر يار مهربان دارى |
|
|
وصال دوست گرت دست مى دهدروزى |
برو كه هرچه مراد است در جهان دارى[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: چون ميان دوست و تو صلح و آشتى حاصل شود، فناى خود و موجودات را فعلًا و صفتاً و ذاتاً، با ديده دل مشاهده خواهى نمود. آنجا شيطان و رقيب هم كه يكى از موجودات است، ديده نخواهد شد. چه رسد به جور او. (اين معنى ظريف است، دقّت مى خواهد.)
|
بيا كه نقش تو در زير هفت پرده چشم |
كشيده ايم به تحرير كارگاه خيال |
|
محبوبا! حال كه بنا دارى جلوه بنمايى، مرا در آرزوى ديدارت مگذار و از ناراحتى هجرانم خلاصى بخش. تا كِىْ به خيال ديدارت بسر برم.
به گفته خواجه در جايى:
|
درآ، كه در دل خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا، كه فرقت تو چشم من چنان بر بست |
كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت نمى نمايد باز[٢] |
|
|
بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ |
كه كس مباد چو من در پى خيال محال |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٠، ص ٣٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.