جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ٤١١ در نهانخانه عشرت صنمى خوش دارم
كه عالم طبعم به نابودى كشيده خواهد شد: من مى خواهم همواره توجه به ملكوت خود داشته باشم و تو را مشاهده نمايم، عالم مُلكىام نمى گذارد و مى خواهد همواره به وى توجّه داشته باشم. بيا و مرا بر ناوك غمزه و زِرِه مويينِ زلفت مجهّز كن، تا هرچه زودتر بر دل و عالم عنصرىام غالب آيم و به مشاهدهات نايل گردم.
تا كى يك سر مو و عالم طبعم به دست من باشد و نگذارد به تو را يابم؟ و سر ديگر آن به دست تو باشد و خواسته باشى، تا به مقصد خود نايل آيى و از راه زلفت بشناسمت؛ كه:
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [خَفِيّاً ظ] فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (گنج پنهانى بودم، پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.).
و يا بخواهد بگويد (بنابر نسخه «بياور زِرَه لطف»): محبوبا! كشاكشى در ميان من و تو وجود ندارد، و معلوم است مرا مى خواهى و مى خواهمت، تنها مشكلم آن است كه تو نمى خواهى جز از طريق كثرات برايم جلوه داشته باشى، و من هم از آن مىپرهيزم كه مبادا مظهريتشان از ديدارت دورم سازند، و سالهاست بر سر اين رشته كشاكش دارم. بيا و لطفى كن و چاره ساز و خاتمه دهنده جنگ و كشاكش ميان من و دل و عالم اعتبارى بلاكشم گرد، و با غمزه چشمان و تير مژگانت (كه نوعى از تجلّيات جمالىِ آميخته با جلالت مى باشد) به كشتن و نابودىام دست زن، تا همواره به ديدارت از طريق خود و مظاهر راه يابم؛ كه:
٣١٢١
«إلهى! أمَرْتَ بالرُّجُوعِ إلى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (بار الها! خود به بازگشت به مظاهرت امر فرمودى، پس با پوشش انوار و هدايتى كه با ديده دل تو را مشاهده كنم، مرا به خود برگردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سوى تو وارد شدم، از طريق آنها به سويت باز گردم، در حالى كه درونم از نگرش [استقلالى] به.
[١]- مصابيح الانوار، ج ٢، ص ٤٠٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.