جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شعله ورتر مى گردد) شعله ورتر، و سوز عشقم افزون گرديد؛ با اين همه، با ديدارت آبى بر آن نپاشيدى.
|
به عنايت نظرى كن، كه منِ دلشده را |
نرود بىمدد و لطف تو، كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشهِ حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد، نمكى بر دل ريش |
|
|
خرمنِ صبرِ منِ سوخته دل داد به باد |
چشم مست تو، كه بگشاد كمين از پس و پيش[١] |
|
|
گر كُميتِ[٢] اشك گلگونم نبودى تندرو |
كى شدى پيدا به گيتى، رازِ پنهانم چو شمع |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! اگر اشك بسيار و خونين ديدگان من در فراق، و يا غم عشقت نبود، كجا مردم آگاه مى شدند كه مرا با تو سر و سرّى و سودايى است؟! اين سرشك من بود كه راز درونم را چون شمع فاش ساخت.
در جايى مى گويد:
|
چه گويمت كه زسوزِ درون چه مى بينم |
زاشك پرس حكايت، كه من نِيَم غمّاز[٣] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
سرشكم آمد وعيبم بگفت روى به روى |
شكايت از كه كنم؟ خانگى است غمّازم[٤] |
|
|
روز و شب خوابم نمى آيد به چشمِ مى پرست |
بس كه در بيمارى هجرِ تو گريانم چو شمع |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - اسب سرخ رنگ كه به سياهى زند، و يال و دم آن سياه باشد.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٧، ص ٢٣٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣٢.