جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٧ - غزل ٣٩٥ تا سايه مباركت افتاد بر سرم
|
درآ، كه در دل خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان در آيد باز |
|
|
بيا، كه فرقت تو، چشم من چنان بربست |
كه فتحِ بابِ وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز[١] |
|
|
گفتى: بيار رَخْتِ اقامت به كوىِ ما |
من خود به جان تو، كه از اين كوى نگذرم |
|
معشوقا! خود مرا دعوت به خويش نمودى كه خيمه اقامت اميد و بندگى به كويت زنم و ديده از جز تو بردوزم؛ كه: «يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ! لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ»[٢]: (اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد.- نيز: «يا عِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا! إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ، فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ»[٣]: (اى بندگان من كه ايمان آوردهايد! بدرستى كه زمين من وسيع است، پس تنها مرا بپرستيد.).
قسم به تو، كه من توانايى آنكه از كوى تو چشم پوشم، ندارم. چه رسد به اينكه خيمه اقامت به جاى ديگر زنم؛ كه:
٢٧٩٧
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآئُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى.»
[٤]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم به سوى تو منصرف گشته؛ پس تويى مقصودم، نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام، و لقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد. و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبّتت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست.).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - زمر: ٥٣.
[٣] - عنكبوت: ٥٦.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.