جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ٣٩٠ بگذار تا به شارع ميخانه بگذريم
حال، كه به غم عشق او مبتلاييم و در خون دل نشسته و به هجران بسر مى بريم، پس از اين نمى دانيم چه وقت و زمان، دوست از لب حيات بخشش ما را بهره مند، و از شراب عقيقى و تجلّيات پر شورش كامياب خواهد كرد.
در جايى در مقام تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
اى باد مشكبو! بگذر سوى آن نگار |
بگشا گره، ز زلفش و بويى به من بيار |
|
|
با او بگو: كه اى مَهِ نامهربانِ من! |
باز آ، كه عاشقان تو مردند ز انتظار |
|
|
دل داده ايم و مهر تواز جان خريدهايم |
بر ما جفا و جورِفراقت روا مدار[١] |
|
|
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق |
شرط آن بود كه جز رَهِ اين شيوه نسپريم |
|
محبوبا! وظيفه ما وفاى بر عهد عبوديّت ازلى است، نه چون و چرا، و به كام دل رسيدن و نرسيدن، و يا سخن از وصل و هجران زدن؛ زيرا در ازل چون از «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٢]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!- مشاهده ازلى و عشق ورزى به جمال جانان، «بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتيم، شرط دوستى آن است «كه جز ره اين شيوه نسپريم.» به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از يادِ من آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گرم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، وز سر پيمان نرود[٤] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٦.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.