جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ١٠ رونق عهد شباب است دگر بستان را
خواجه هم مى خواهد بگويد: آنچه مى طلبى، از دوست طلب كن، نه از دنيا؛ زيرا «اين سيه كاسه، در آخر بكُشد مهمان را.»؛ كه:
٦٩
«مَثَلُ الدُّنْيا كَمَثَلِ الحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّها، وَالسُّمُّ النّاقِعُ فى جُوْفِها، يَهْوِى إلَيْهَا الغِرُّ الجاهِلُ، وَيَحْذَرُها ذُواللُّبِّ العاقِلُ.»
[١]: (مَثَل دنيا، همانند مارى است كه لمس كردن آن نرم، ولى سمّ كُشنده در درون آن است. شخص جوان و كم تجربه نادان به آن ميل مى كند، و شخص عاقل و آن كه به حقيقت خرد نايل گشته از آن دورى مى نمايد.)
|
گر چنين جلوه كند مغبچه باده فروش |
خاكروب دَرِ ميخانه كنم مژگان را |
|
وقتى جمال و كمال مجازى مظاهر عالم وجود (كه پرتوى از جلوههاى اسماء و صفات حضرت محبوبند) مرا چنين به خود جذب نمايد، ميخانه كه تمامى ظهورات از آنجا نور و جمال گرفته اند چگونه مرا به خود جلب خواهد كرد؛ كه:
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٢]: (و هيچ چيزى نيست جز اينكه گنجينههاى آن نزد ماست، و ما جز به اندازه مشخّص آن را فرو نمى فرستيم.) اينجاست كه بايد چون به مشاهده او راه يابم، خاكسار آن درگاه گشته و با مژگان خاك آن درگاه را بروبم.
در نتيجه مى خواهد بگويد:
٧٠
«إلهى! تَناهَتْ أبْصارُ النّاظِرينَ إلَيْكَ بِسَرآئِرِ القُلُوبِ، ... فَبَلِّغْ بِىَ المَحَلَّ الَّذى إلَيْهِ وَصَلُوا، وانْقُلْنى مِنْ ذِكْرى إلى ذِكْرِكَ، وَلا تَتْرُكْ بَيْنى وَبَيْنَ مَلَكُوتِ عِزِّكَ باباً إلّا فَتَحْتَهُ، وَلا حِجاباً مِنْ حُجُبِ الغَفْلَةِ إلّاهَتَكْتَهُ، حَتّى تُقيمَ رُوحى بَيْنَ ضِيآءِ عَرْشِكَ، وَتَجْعَلَ لَها مَقاماً نَصْبَ نُورِكَ؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[٣]: (معبودا! ديدگان آنان كه با چشم دل به سوى تو ناظرند، باز ايستاده ... پس مرا به مقامى كه ايشان بدان رسيدهاند، نايل گردان، و از ذكر و.
[١] - نهج البلاغه، حكمت ١١٩.
[٢] - حجر: ٢١.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٥ و ٩٦.