جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ١٠ رونق عهد شباب است دگر بستان را
|
ما قصّه سكندر و دارا نخواندهايم |
از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس[١] |
|
و نيز بگوييدش:
|
اى كه بر مَهْ كشى از عنبرِ سارا، چوگان |
مضطرب حال مگردان، منِ سرگردان را |
|
اى محبوبى كه ماه، سرگشته چوگان ابروان (ملكوت- عطر جمال دل آراى تو، و خاضع در پيشگاه تو مى باشد! كه:
٦١
«أنْتَ الَّذى سَجَدَ لَكَ ... ضَوْءُ القَمَرِ.»
[٢]: (تويى كه روشنايى ماه ... در برابرت سجده مى كند.)، به من سرگشته نيز عنايتى فرما، تا مشاهدهات كنم. روا مدار كه با بىعنايتى هايت روبرو گردم؛ كه:
٦٢
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٣]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان.)
|
ترسم آن قوم كه بر دُرْد كِشان مى خندند |
بر سر كار خرابات كنند ايمان را |
|
بيم آن دارم كه زُهّاد و آنان كه به عاشقين و ذاكرين و مراقبين جمالت مى خندند و آنان را از توجّه به تو منع مى كنند، روزگارى اگر تو را ببينند، ايمان قشرى خود را از دست بدهند. كنايه از اينكه: من اگر فريفته تو گشتهام ونمى توانم در فراقت آرام باشم، حق دارم. به گفته خواجه در جايى:
|
فغان! كاين لوليان شوخِ شيرين كارِ شهر آشوب |
چنان بردند صبر از دل، كه تركان خوان يغما را |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢١، ص ٢٤٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٥٥٤.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.