جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٩ - غزل ٣٣ آن شب قدرى كه گوينداهل خلوت، امشب است
|
درانتظار خدنگش همى طپد دلِ صيد |
خيال آنكه به رسم شكار بازآيد |
|
|
مقيم برسر راهش نشستهام چون گرد |
به آن هوس كه براين رهگذار بازآيد[١] |
|
|
تابِ خُوى بر عارضش بين، كآفتاب گرم رو |
در هواى آن عرق تا هست، هر روزش تب است |
|
معشوقا! آفتاب با حرارتى كه دارد، در مقابل عرق جمالت، كه بر زيبايىات مىافزايد و آتش به عاشقانت مى زند، از حجابت هر روز تب دار است. كنايه از اينكه: در آن شب جمال او را چنان زيبا ديدم و آتش عشقش چنان در من برافروخته گشت كه هركس را تاب ديدن آن نباشد. در جايى مى گويد:
|
در نهانخانه عشرت صنمى خوش دارم |
كز سر زلف و رُخش، نعل در آتش دارم |
|
|
عاشق ورندم و ميخواره به آواز بلند |
اين همه منصب ازآن شوخِ پريوش دارم |
|
|
ورچنين جلوه نمايد خطِ زنگارى دوست |
من رُخِ زرد، به خونابه مُنقَّش دارم[٢] |
|
و نيز در جايى در مقام تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
بيا، كه مى شنوم بوى جان ازآن عارض |
كه يافتم دل خود را نشان ازآن عارض |
|
|
به گِل بمانده قدِ سروِ ناز ازآن قامت |
خجل شده است گلِ گُلْستان ازآن عارض |
|
|
به شرم رفته تنِ ياسمن ازآن اندام |
به خون نشسته دل ارغوان ازآن عارض[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١١، ص ٣٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٨.