جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٨ - غزل ٣٣ آن شب قدرى كه گوينداهل خلوت، امشب است
|
تا به گيسوىِ تو دست ناسزايان كم رسد |
هر دلى در حلقهاى، در ذكر يارب! يارب! است |
|
اين بيت سخنى عاشقانه و استفاده اى ظريف و ذوقى است از «ياربّ! ياربّ» گفتن اهل دل در شب قدر در حلقههاى خود، مىخواهد بگويد: محبوبا! اهل دل چون دانسته اند كه تو در شب قدر برايشان از راه مظاهر و كثرات تجلّى خواهى كرد، «ياربّ! ياربّ!» مىگويند، تا آنان كه لياقت ديدارت را ندارند از آن محروم بمانند، گويا مطلب را خواجه از «ياربّ! ياربّ!» هايى كه در اوّل دعاى ابوحمزه ثمالى است استفاده فرموده كه پس از تعدادى گفته مى شود:
٢٥٥
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْلا أنْتَ، لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[١]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا به خود رهنمون شده و به سويت خواندى، و اگر تو نبودى نمى فهميدم كه چيستى.)
|
كشته چاه زَنَخْدانِ توام، كزهر طرف |
صد هزارش گردنِ جان، زير طوق غبغب است |
|
محبوبا! نه تنها دراين شب من گرفتار چاه زنخ و جمال و تجلّيات تو شدم و به فناى خود راه يافتم و كُشتهات گشتم، بلكه صدها هزارتن دراين شب به پاى طوق غبغب و تجلّى كشندهات خود را از دست دادند. به گفته خواجه در جايى:
|
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند |
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |
|
|
بى خود از شعشه پرتو ذاتم كردند |
باده از جام تجلّى صفاتم دادند |
|
|
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى! |
آن شب قدر، كه اين تازه براتم دادند[٢] |
|
و نيز در جايى در تقاضاى آن ديدار مى گويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار بازآيد |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.