جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥ - حال ببينيم خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى كيست؟
شخصيت خواجه دورى شده است.
من هم چون شما وى را نمى شناختم، هنوز بالغ نشده بودم كه در خانه عمو و پدرم با ديوان خواجه آشنا شدم. آنها گاه گاهى بعضى از غزليّات خواجه را مىخواندند (بخصوص پدرم كه صداى خوشى داشت- من گوش مى كردم. اين دو بزرگوار اهل علم نبودند، و تحصيلات زيادى هم نداشتند، ولى از گفتار شيرين و غزليّات خواجه لذّت مى بردند.
ياد دارم در آن ايّام كه در سنّ ٨ الى ١٠ سالگى بودم، خواننده اى با صدايى و نَفَسى خوش غزلى از خواجه را مى خواند، من آن را گوش مى دادم و لذّت مى بردم ولى جز لفظ و شيرينى بيان، چيزى احساس نمى كردم. غزل اين بود:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
|
وفا كنيم و ملامت كشيم وخوش باشيم |
كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن |
|
|
به مى پرستى از آن نقشِ خود بر آب زدم |
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن |
|
|
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات؟ |
بخواست جام مى و گفت: راز پوشيدن |
|
|
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس |
كه وعظِبى عملان واجب است نشنيدن |
|
|
مراد ما زتماشاى باغ عالم چيست؟ |
به دست مردمِ چشم از رُخ تو گُل چيدن |
|
|
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه |
كشش چو نَبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن |
|
|
زخطّ يار بياموز مِهر با رُخ خوب |
كه گِرد عارض خوبان خوش است گرديدن |
|
|
مبوس جزلب معشوق وجامِ مى حافظ! |
كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن[١] |
|
در همان ايّام به مكتب مى رفتم، كلاسم در كنار مسجدى قرار داشت كه اهل آن مسجد و حتّى استادم با مطالب عرفانى و ديوان خواجه سر و كار داشتند، من هم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.