جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ١٠ رونق عهد شباب است دگر بستان را
ياد نمودن من [تو را] به ياد كردن تو [مرا] منتقل كن، و ميان من و ملكوت عزّتت درى مگذار جز اينكه گشوده باشى، و نه حجابى از حجابهاى غفلت مگر اينكه دريده باشى، تا روحم را در ميان روشنايى عرشت پا بر جا داشته و براى آن مقامى در برابر نورت قرار دهى، كه تو بر هر چيز توانايى.) امّا:
|
نشوى واقفِ يك نكته ز اسرار وجود |
تا نه سرگشته شوى دايره امكان را |
|
اى خواجه! ممكن نيست كسى را از اسرار عالم وجود و ملكوتشان آگاه كنند، مگر با مجاهدت و كوشش در بندگى و كوبيدن درب خانه حضرت محبوب، به هر طريق ممكن. بخواهد بگويد: منى كه عمرى تو را مراد قرار دادهام سرگشته مگردان؛ كه:
٧١
«فَأَسأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى ظَهَرْتَ بِهِ لِخاصَّةِ أوْلِيآئِكَ، فَوَحَّدُوكَ وَعَرَفُوكَ، فَعَبَدُوكَ بِحَقيقَتِكَ، أنْ تُعَرّفَنى نَفْسَكَ، لِاقِرَّ لَكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ عَلى حَقيقَةِ الإيمانِ بِكَ، وَلاتَجْعَلْنى- يا إلهى!- مِمَّنْ يَعْبُدُ الإسْمَ دُونَ المَعْنى، وَالْحَظْنى بِلَحْظَةٍ مِنْ لَحَظاتِكَ، تُنَوّرُ بِها قَلْبىِ بِمَعْرِفَتِكَ خاصَّةً، وَمَعْرِفَةِ أوْلِيآئِكَ؛ إنَّكَ عَلى كُلّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (پس از تو درخواست مى كنم- به حقّ اسمى كه به آن بر دوستان خاصّ خود ظهور مى نمايى، تا اينكه به مقام توحيد و معرفتت نايل گشته و در نتيجه حقيقتاً تو را عبادت مى كنند- كه خودت را به من بشناسانى، تا به ايمان و باور حقيقى به تو، به پروردگارىات اقرار نمايم. واى معبود من! مرا از آنانى قرار مده كه اسم بدون معنى را عبادت مى كنند، و به گوشه چشمى از نگريستنهايت به من نظر افكن، كه بدان دلم را بويژه به معرفت خود، و شناخت اوليائت روشن گردانى؛ كه تو بر هر چيز توانايى.)
|
هر كه را خوابگه آخر ز دو مشتى خاك است |
گو: چه حاجت كه برافلاك كشى ايوان را؟ |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.