جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٦ - غزل ٧ دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما
|
نصيب من چو خرابات كرده است اله |
در اين ميانه بگو زاهد! مرا چه گناه |
|
|
كسى كه در ازلش جامِ مى نصيب افتاد |
چرابه حشر كنند اين گناه از او در خواه[١] |
|
و ممكن است اين بيت در بدرقه ابيات گذشته، سخن بر طريق عاشقان مجازى باشد و بخواهد بگويد: معشوقا از آه عاشقانه من كه از گردون مى گذرد بترس و پرهيز كن، مگو از درگهم دور شو و عاشقى چون تو را نمى خواهم. به گفته خواجه در جايى:
|
برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كُنم جان، كه ز جان خبر ندارم |
|
|
دگرم مگو: كه خواهم، كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من بر آنم، كه دل از تو بر ندارم[٢] |
|
|
بر دَرِ ميخانه خواهم گشت چون حافظ مقيم |
چون خراباتى شد آن يار طريقت پيرِ ما |
|
اكنون كه استاد و مرشد ما خراباتى شده و مى خواهد ما را از قشر به لب راهنما گردد تا به مشاهدات دوست نايل شويم، من نيز مقيم خرابات شده و از قشر (ظاهر) به لب (باطن) خواهم پرداخت. به گفته خواجه در جايى:
|
چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد |
نَفَس به بوى خوشش مشكبار خواهم كرد |
|
|
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين |
نثارِ خاكِ رَهِ آن نگار خواهم كرد |
|
|
به هرزه، بى مى و معشوق عمرمى گذرد |
بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٨، ص ٣٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٣٩.