جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٤ - غزل ٥٩ كنون كه در كف گل، جام باده صاف است
گفته خواجه در جايى:
|
در ازل هر كو به فيض دولت ارزانى بود |
تا ابد جامِ مرادش، همدم جانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكس جام باده باد! |
زآنكه كُنج اهل دل بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغِ جام در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گل مستورى مستان زنادانى بود |
|
|
مجلس انس و بهار و بحث عشق اندرميان |
جامِ مِىْ نگرفتن از جانان گران جانى بود[١] |
|
|
بِبُر ز خلق و زعَنقا قياسِ كار بگير |
كه صيتِ گوشه نشينان، زقاف تا قاف است |
|
اى خواجه! اگر درپى كمالات و مقامات عاليه انسانى مى باشى، چاره اى جز انقطاع از خلق ندارى؛ كه:
٤٧٨
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ.»
[٢]: (معبودا! انقطاع و گسستن كامل از غير به سوى خود را به من عطا نما، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، و به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.)، اينجاست كه در ميان ملكوتيان و بندگان خاصّ بلند آوازه مىگردى، به گفته خواجه در جايى:
|
گرت هواست كه با خضر همنشين باشى |
نهان زچشم سكندر چوآب حيوان باش |
|
|
رموز عشق نوازى نه كار هر مرغى است |
بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش[٣] |
|
ملاحظه كن ببين عنقا[٤] (پرنده مخصوص) دراثر بريدن ازاجتماع پرندگان، صيت و آوازهاش در جهان بلند است و به بزرگى و عظمت ياد مى شود؛ ولى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٧، ص ٢٥١.
[٤] - به حاشيه حافظ قدسى، در ذيل اين بيت( ص ٧٧) رجوع شود.