جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٩ - غزل ٥٨ ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است
غزل ٥٨ [: ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است ...]
|
ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است |
خُم گو سَرِ خود گير، كه خمخانه خراب است |
|
|
گرخمربهشت است، بريزيدكه بىدوست |
هر شَرْبَت عَذْبم كه دهى، عين عذاب است |
|
|
افسوس! كه شد دلبر و در ديده گريان |
تحريرِ خيال خط او، نقش بر آب است |
|
|
بيدار شواى ديده! كه ايمن نتوان بود |
زين سيل دمادم، كه در اين منزل خواب است |
|
|
معشوق، عيان مى گذرد بر تو و ليكن |
اغيار همى بيند، از آن بسته نقاب است |
|
|
گل بر رخ رنگينِ تو تا لطف عرق ديد |
در آتش رشك از غم دل، غرق گلاب است |
|
|
در بزم دل از روى تو صد شمع برافروخت |
وين طُرْفه، كه بر روى تو صدگونه حجاب است |
|
|
سبز است در و دشت، بيا تا نگذاريم |
دست از سر آبى، كه جهان جمله سراب است |
|
|
در كُنج دماغم مَطَلَب جاىِ نصيحت |
كاين حجره پر از زمزمه چنگ و رُباب است |
|
|
راه تو چه راهى است، كه از غايت تعظيم |
درياىِ محيطِفَلَكَش، همچو حباب است |
|
|
بى روى دلآراى تو، اى شمع دلفروز! |
دل رقص كنان بر سَرِ آتش چو كباب است |
|
|
حافظ چه شد ار عاشق و رند است ونظر باز |
بس طورِ عجب، لازمِ ايّام شباب است |
|