جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٥ - غزل ٥٧ اگر به لطف بخوانى، مزيد الطاف است
|
بيان وصف تو گفتن، نه حدّ امكان است |
چرا كه وصف تو بيرون زحدّ اوصاف است |
|
كه:
٤٥٤
«مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ، وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَمَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزَلَهُ.»
[١]: (هركس او را توصيف كند، بى گمان محدودش مى شمارد، و هر كه محدودش شمرد حتماً او را به شمار درخواهد آورد، و هركس او را بشمارد، ازليّت او را باطل ساخته است.)
|
زچشمِ عشق توان ديد روىِ شاهدِ غيب |
كه نور ديده عاشق، زقاف تا قاف است |
|
آرى، بشر تا در خودبينى و خودستايى بسر مى برد، ديده دلش به تماشاى جمال بى مثال تجلّى دهنده عالم هستى گشوده نخواهد شد و چون از حجاب خودى جدا شود، عشق حضرت محبوب سراسر وجودش را فراگرفته و هستىاش بسوزاند؛ اينجاست كه معشوق به جاى عاشق مى نشيند و ديگر از عاشق اثرى نمى ماند و نور ديده دلش از قاف تا قاف مى شود؛ كه:
٥١٨
«فَإذا أحْبَبْتُهُ، كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى يَبْصُرُ بِهِ.»
[٢]: (پس آنگاه كه او را به دوستى گرفتم، گوش او مى شوم كه بدان مى شنود، و چشم او كه بدان مى نگرد.- اگر او را هم مى بيند، به ديده او مى نگرد، خواجه هم مى گويد: «زچشم عشق توان ديد روىِ شاهدِ غيب».
اين عشق فطرى و ازلى است؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[٣]: (براستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس از تحمّل آن سرپيچى نموده و هراسيدند، و انسان آن را حمل نمود، همانا كه او بسيار ستمگر و نادان است.- نيز:
٤٥٦
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٤]: (سپس مخلوقات را در طريق خواسته.
[١] - نهج البلاغة، خطبه ١٥٢.
[٢] - اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، از روايت ٧.
[٣] - احزاب: ٧٢.
[٤] - صحيفه سجّايّه ٧، دعاى ١.