جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥١ - غزل ٥٦ گل دربر و مى در كف و معشوقه به كام است
غزل ٥٦ [: گل دربَرْ و مِىْ در كف و معشوقه به كام است ...]
|
گل دربَرْ و مِىْ در كف و معشوقه به كام است |
سلطان جهانم به چنين روز غلام است |
|
|
گو شمع ميآريد در اين جمع، كه امشب |
در مجلس ما، ماهِ رُخِ دوست تمام است |
|
|
در مذهب ما، باده حلال است، وليكن |
بى روى تواى سرو گل اندام! حرام است |
|
|
گوشم همه بر قولِ نِىْ ونغمه چنگ است |
چشمم همه بر لعلِ لب و گردش جام است |
|
|
در مجلس ما عطر ميآميز، كه جان را |
هر لحظه ز گيسوىِ تو خوشبوى، مشام است |
|
|
از چاشنىِ قند مگو هيچ و ز شكّر |
زآنرو كه مرا با لبِ شيرين تو كام است |
|
|
تا گنجِ غَمَت در دلِ ويرانه مقيم است |
پيوسته مرا كُنجِ خرابات مقام است |
|
|
از ننگ چه گويى؟ كه مرا نام زننگ است |
وز نام چه پرسى؟ كه مرا ننگ زنام است |
|
|
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرْباز |
وآن كس كه چو ما نيست دراين شهر، كدام است |
|
|
با محتسبم عيب نگوييد، كه او نيز |
پيوسته چو ما، در طلبِ شرب مدام است |
|
|
حافظ! منشين بىمى و معشوق زمانى |
كايّامِ گل و ياسمن و عيد صيام است |
|