جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
اى خواجه! مبادا فقر و بىچيزى و تنگدستىات سبب باز ماندن از عيش و عشرت با دوست گردد؛ زيرا اگر توجّه نمايى خواهى دانست كه فقر ظاهرى تو را به نادارى و فقر واقعىات توجّه مى دهد؛ كه:
٢٢
«ألْفَقْرُ زينَةُ الإيمانِ.»
[١]: (فقر، زينت و آراستگى ايمان مى باشد.)، و به شهود گفتارِ الهى كه: «يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[٢]: (اى مردم! همه شما نيازمندان به خداييد، و تنها خداست كه بىنياز ستوده مى باشد.) نايل خواهى شد.
اينجاست كه سلطنت و غناى حقيقى از آن تو خواهد بود و فرموده رسول اللَّه ٦ كه:
٢٣
«ألْفَقْرُ فَخْرى، وَبِهِ أفْتَخِرُ عَلى سآئِرِ الأنْبِيآءِ وَالمُرْسَلينَ.»
[٣]: (فقر، [مايه] فخر و بالندگى من است و به آن بر تمام پيامبران و رسولان افتخار مى كنم.- كلام علىّ ٧ را كه:
٢٤
«كَمْ مِنْ فَقيرٍ غَنِىّ، وَغَنِىّ مُفْتَقِرٍ.»
[٤]: (چه بسيار نادارى كه توانگر، و توانگرى كه نيازمند است.) را لمس خواهى نمود. درجايى مى گويد:
|
با گدايان دَرِ ميكده اى سالكِ راه! |
به ادب باش، گر از سرّ خدا آگاهى |
|
|
بر دَرِ ميكده، رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى |
|
|
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى |
دست قدرت نگر ومنصب صاحب جاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلك تو از ماه بود تا ماهى[٥] |
|
|
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مِى آلود |
اى شيخ پاكدامن! معذوردار ما را |
|
اى شيخ پاكدامن! كه به قدس و تقواى ظاهرى اكتفاء نمودهاى، حافظ خرقه.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الفقر، ص ٣١١.
[٢] - فاطر: ١٥.
[٣] - مستدرك الوسائل، ج ٢، ص ٢٧٩، روايت ٨.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الفقر، ص ٣١٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.