جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
مىآلوده و كمالات معنوى و توجّهات حقيقى به دوست را خود به خود اختيار ننموده، عنايات محبوب و سرنوشت ازلىِ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!- فطرىِ: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن خلق فرمود.) است كه او را عاشق و فريفته حضرت حق گردانيده؛ لذا معذورش دار كه به سخن تو گوش فرا نخواهد داد و از مِىْ پرستى دست نمى كشد. به گفته خواجه در جايى:
|
من تركِ عشقبازى و ساغر نمى كنم |
صد بار توبه كردم و ديگر نمى كنم |
|
|
شيخم به طنز گفت: حرام است مِىْ، مخور |
گفتم: كه چشم و، گوش به هر خر نمى كنم |
|
|
زاهد به طعنه گفت: برو تركِ عشق كن |
محتاج جنگ نيست برادر! نمىكنم[٣] |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٨.