جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٨ - غزل ٥٥ در دير مغان آمد، يارم قدحى در دست
به تو نزديك سازد، و زبانى كه صدق و راستى آن به سوى تو بالا آورده شود [يا: صدق و راستىاش آن را به سوى تو بالا آورد.]، و نظرى كه حقيقت نگرى آن مرا به درگاهت مقرّب سازد. بارالها! براستى آنكه در درگاه تو آشنا و شناخته شد، هرگز مجهول و ناشناخته نمى ماند، و هر كه به تو پناه آورد، خوار نمى شود، و هركس به تو روى آورد مملوك ديگرى [يا: خسته] نخواهد شد.) خلاصه بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به تجلّى دوباره محبوب نموده و بگويد:
|
كه بَرَد به نزد شاهان زمن گدا پيامى |
كه به كوى ميفروشان دوهزار جم به جامى |
|
|
به كجا بَرَم شكايت؟ به كه گويم اين حكايت؟ |
كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى |
|
|
سرخدمت تو دارم، بخرم به هيچ مفروش |
كه چوبنده كمتر افتد، به مباركى غلامى |
|
|
بگشاى تير مژگان و بريز خون حافظ |
كه چنان كُشنده اى را نكَشد كس انتقامى[١] |
|
|
چون شمع وجود من، شب تا به سَحر خود را |
مىسوخت چو پروانه، تا روز ز پا ننشست |
|
معشوقا! وجود مجازىام از غم عشق تو چون شمع (كه از آغاز شب تا به سحر مىسوزد و پروانه عاشق را به سوز خود نابود مى سازد) همه شب تا به سحر از سوزدل و اشك ديدگانم به نابودى مى گرايد؛ كه:
٤٢٢
«إلهى! ... لَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقاؤُكَ.»
[٢]: (معبودا! ... آتش درونىام را جز لقايت خاموش نمى كند.). كنايه ازاينكه: از هجرم خلاصى بخش. در جايى مى گويد:
|
به راه ميكده عشّاق راست در تك و تاز |
همان نياز كه حجّاج را به راه حجاز |
|
|
شبى وصال تو از بخت خويش مى خواهم |
كه با تو شرح سرانجام خود كنم آغاز |
|
|
تنم زهجر تو چشم از جهان فرو مى دوخت |
اميد دولت وصل تو داد جانم باز[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٧، ص ٢٢٩.