جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٢ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
تو توجّه كند، آتش عشقت را در آن خواهم افكند تا دلم به تنهايى جايگاه تو باشد؛ زيرا: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ.»[١]: (خداوند براى هيچ كس، دودل در درونش قرار نداده است.- همچنين:
٣٨١
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟! إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ ... أعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصّدْقِ فى جِوارِكَ.»
[٢]: (معبودا! كيست كه شيرينى محبّتت را چشيد و به جاى تو ديگرى را طلبيد، و كيست كه به قرب تو انس گرفت و لحظه اى از تو رو گرداند. بارالها! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... از هجر و خشم و راندنت پناه داده، و در جوار خويش، در مقام صدق و راستى جايشان دادهاى.- به گفته خواجه در جايى:
|
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم |
حاصل خرقه و سجّاده، روان در بازم |
|
|
صحبت حور نخواهم، كه بود عين قصور |
با خيال تو اگر با دگرى پردازم |
|
|
مرغْ سان، از قفس خاك، هوايى گشتم |
به هوايى كه مگر صيد كند شهبازم |
|
|
گر به هر موى، سرى بر تن حافظ باشد |
همچو زلفت، همه را در قدمت اندازم[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
بارَم دِهْ از كرم بَرِ خود، تا به سوز دل |
درپاى، دمبدم، گُهر از ديده بارمت |
|
اى دوست! به فراقم پايان ده و از كرم خويش به پيشگاهت راهم ده، تا پس از ديدار جمال بىمثالت از سوزدل اشك شوق به پايت افشانم؛ كه:
٣٨٢
«أللّهُمَّ! اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ الإرْتِياحُ إلَيْكَ وَالحَنينُ، وَدهْرُهُمُ [دَيْدَنُهُمْ] الزَّفْرَةُ وَالأنينُ، جِباهُهُمْ ساجِدَةٌ لِعَظَمَتِكَ، وَعُيُونُهُمْ ساهِرَةٌ فى خِدْمَتِكَ، وَدُمُوعُهُمْ سآئِلَةٌ مِنْ خَشْيَتِكَ، وَقُلُوبُهُمْ مُتَعَلّقَةٌ
[١] - احزاب: ٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.