جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٩ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
اى طبيب خستگان! آرزويم آن است كه به عيادتم آيى و جان به آستان تو سپارم.
نمىدانم چرا جوياى حال بيمار خود نيستى و بىوفايى را پيشه خودساخته اى و مرا به انتظار ديدارت چشم به راه گذاردهاى؟ در جايى مى گويد:
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرط مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نپسندى |
آنچه در مذهب ارباب فتوّت نبود |
|
|
تا به افسون نكند، جادوىِ چشم تو مَدَد |
نور در سوختن شمع محبّت نبود[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم |
روى و رياى خلق به يكسو نهادهايم |
|
|
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم |
هم دل برآن دوسنبل هندو نهادهايم |
|
|
عمرى گذشت و ما به اميد اشارتى |
چشمى برآن دوگوشه ابرو نهادهايم[٢] |
|
|
صَدْ جوىِ آب بستهام از ديده در كنار |
بر بوىِ تخمِ مِهر، كه در دل بكارمت |
|
دلبرا! چه بسيار از ديدگانم آب جارى ساختهام كه تخم مِهْر و الطافت را به خود آبيارى نمايم، تا شايد با فرو ريختن آن نظر عنايتى به من نمايى و از هجرم برهانى؛ كه:
٣٨٠
«وَعِزَّتى وَجَلالى، ما أدْرَكَ العابِدُون مِمّا أدْرَكَ البَكّآؤُونَ [دَرَكَ البُكآءِ] عِنْدى شَيْئاً.»
[٣]: (به عزّت و جلالم سوگند، هرگز عابدان، به چيزى از آنچه بسيار گريه كنندگان در نزد من بدان نايل شدند، نرسيدند [و يا: هرگز عابدان به ارج و ارزشى كه گريستن در نزد من دارد، نرسيدند].- به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم مهر اگر با من مَهْام را يك نظر بودى |
ازآن سيمين بدن كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.
[٣] - عدّة الدّاعى، ص ١٦٩.