جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٢ - غزل ٤٧ خدا چو صورت ابروى دلرباى تو بست
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول |
رسد ز دولت وصل تو كار من به حصول |
|
|
من شكسته بد حال، زندگى يابم |
درآن زمان كه به تيغ غمت شوم مقتول[١] |
|
|
هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد |
چو غنچه، هر كه دل خويش درهواى تو بست |
|
محبوبا! همان گونه كه غنچه براى بازشدنش، دل به نسيمهاى صبحگاهى بسته تا گل وجودش ظاهر گردد، هر سالكى نيز چشم به راه نفحات و مشاهداتت مى باشد تا نسيمهاى رحمتت شامل حالش شود و به ديدارت نايل گردد. بخواهد بگويد:
٣٥٧
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرّكَ، أنْ تُحَقّقَ ظَنّى بِما اؤَمّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[٢]: (به انوار [و يا عظمت] روى [و اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.) و بگويد:
|
باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرت آن لعل روانبخش |
اى درج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٣] |
|
|
ز دست جور تو گفتم: ز شهر خواهم رفت |
به خنده گفت: برو حافظا! كه پاى تو بست؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.