جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٧ - غزل ٤٥ شكفته شدگل حمراو گشت بلبل مست
|
آنچه از بار غمت بر دل مسكين من است |
برود دل زمن و از دل من آن نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود[١] |
|
|
به هست و نيست مرنجان ضميروخوش مى باش |
كه نيستى است سرانجام هركمال كه هست |
|
|
شكوهِ آصفى و اسبِ باد و منطقِ طير |
به باد رفت وازآن، خواجه هيچ طَرف نيست |
|
حال كه هر چيز جز حضرت محبوب و كمالاتش نيستى پذير مى باشد؛ كه: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ.»[٢]: (هر چيز جز روى [و اسماء و صفات] او نيست و نابود است.)، آزرده خاطر شدن به بود و نبودن امور دنيوى، ضايع كردن عمر گرانبهاست؛ كه: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ، إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها، إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ؛ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ، وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ.»[٣]: (هيچ مصيبتى در زمين و جانهايتان به شما نمى رسد، مگر اينكه پيش از آنكه آن را [دراين عالم] ايجاد كنيم، در كتابى [ثبت] است، و اين كار بر خدا آسان است. [شما را از اين حقيقت با خبر ساختيم] تا بر آنچه از دست مى دهيد اندوهگين نگرديد، و بر آنچه به شما مى رسد شادمان [و مغرور] نشويد، خداوند هيچ متكبّر بسيار فخر فروش را دوست ندارد.) بلكه بايد خوش بود و از گذشتگانى چون سليمان نبىّ ٧ و شكوه سلطنت بىنظيرش (با آنكه خدايى بود) عبرت گرفت كه از آن حشمت و جاه چيزى با خود به همراه نبرد. در جايى مى گويد:
|
كمندِ صيد بهرامى بيفكن، جام جم بردار |
كه من پيمودم اين صحرا، نه بهرام است و نه گورش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - قصص: ٨٨.
[٣] - حديد: ٢٢- ٢٣.