جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٤ - غزل ٤٤ باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟!
|
دل، سرا پرده محبّت اوست |
ديده، آئينه دارِ طلعت اوست |
|
|
تو و طوبىّ و ما و قامت يار |
فكر هركس، به قدرِ همّت اوست |
|
|
بى خيالش مباد منظرِ چشم |
زآنكه اين گوشه، خاصِ خلوت اوست |
|
|
گر من آلوده دامنم، چه عجب؟ |
همه عالم، گواهِ عصمت اوست |
|
|
هر گُلِ نو، كه شد چمن آرا |
اثر رنگ و بوىِ صحبت اوست[١] |
|
|
اى نازنين پسر! تو چه مذهب گرفتهاى |
كِت خون ما، حلال تر از شير مادر است؟ |
|
اى معشوقى كه در طراوت منظر و زيبايى يكتايى! تو را چه آيينى است كه ريختن و نوشيدن خون عاشقانت را حلال تر از شير مادر مى دانى؟ در واقع مى خواهد بگويد:
چنان جمالى كه همه زيباييهاى جهان به او زيبايند، بايد چنين كشته و فريفتگانى داشته باشد. بخواهد بگويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل، دوست دارمت |
|
|
محراب ابروان بنما، تا سحرگهى |
دست دعا بر آرم و در گردن آرمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار بازپرس، كه در انتظارمت |
|
|
خونم بريز و از غمِ هجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجرْ گذارمت[٢] |
|
|
چون نقش غم ز دور ببينى، شراب خواه |
تشخيص كرده ايم و مداوا، مقرّراست |
|
اى خواجه! ذكر محبوب دواى دردها و غمها و ناراحتيهاى توست؛ كه: «أَلا! بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.»[٣]: (آگاه باشيد! كه دلها تنها به ياد خدا آرام مى گيرند.- همچنين:
٣٣١
«ذِكْرُ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠، ص ٥٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٣] - رعد: ٢٨.