جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ٤٣ اى شاهد قدسى! كه كشد بند نقابت؟
|
ز شوق افشاندمى هر دم، سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاع من، نه از اين مختصر بودى |
|
|
هماش مِهر آمدى بر من، زمِهر آن شاه خوبان را |
گر از درد دلِ زارم، يكى روزش خبر بودى |
|
|
به وصلش گر مراروزى، زهجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى، چه خوش بودى اگربودى![١] |
|
|
اى قصر دل افروز، كه منزلگه انسى! |
يا رب! نكناد آفت ايّام، خرابت! |
|
اى محبوبى كه پيشگاهت جايگاه انس عاشقانت مى باشد! الهى كه ناهمواريهاى زمانه محروم و بىنصيبشان از ديدارت ننمايد و مبتلا به دورى از تو نگردند! در واقع مىخواهد بگويد: آفت ايّام بود كه مرا از تو دور ساخت، بازم به خود راه ده. در جايى مىگويد:
|
اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه بازآيى |
|
|
اى دردِ توام درمان، در بستر ناكامى! |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى! |
|
|
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايانِ شكيبايى |
|
|
ساقى! چمنِ گل را، بى روىِ تو رنگى نيست |
شمشادْ خرامان كن، تا باغ بيارايى[٢] |
|
|
دور است سَرِ آب در اين باديه، هُشدار |
تا غولِ بيابان نفريبد به سرابت |
|
اى خواجه! و يااى سالك! منزل و مقصودى كه مى طلبى و چشمه آب حياتى كه مىجويى، اگرچه از ديده باطن دور نيست؛ كه:
٣٢٢
«أنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ.»
[٣]: (بدرستى كه مسافت كوچ كننده به سوى تو نزديك است.) ولى ديده ظاهر بدان راه ندارد؛.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.