جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٧ - غزل ٤٣ اى شاهد قدسى! كه كشد بند نقابت؟
نمايم، در حالى كه باطنم از نظر [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و بستگى بر آنها بلند باشد، همانا كه تو بر همه چيز توانايى.)؛ زيرا اين گونه كه به خود بىعنايت مىبينمت، مىترسم كه در فكر آمرزش و ثواب نسبت به امر اخروىام نيز نباشى.
و ممكن است بخواهد بگويد: معشوقا! مرا به مشاهده جمالت نايل ساختى و سپس به سبب گناهانم به فراقم مبتلا نمودى، بيم آن دارم كه نبخشايىام و در قيامت نيز پاداشى نسبت به اعمالم ندهى.
|
راهِ دلِ عشّاق زد آن چشم خمارين |
پيداست از اين شيوه، كه مست است شرابت |
|
خلاصه آنكه: از دل ربايى نمودن محبوب، عشّاق خويش را با چشم خمارين و تجلّى جمالىاش، معلوم گشت كه جذبات پرشور او با فريفتگانش چه ها مى كند.
بخواهد بگويد:
٣٢١
إلهى! اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ حَتّى اقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! با رحمتت مرا به خود بخوان تا به تو واصل آيم، و با منّت و عطايت به سويت جذبم نما تا بر تو روى آورم.- بگويد:
|
زين خوشْ رقمْ كه بر گلِ رُخسار مى كشى |
خط بر صحيفه گلِ گُلزار مى كشى |
|
|
با چشم و ابروى تو، چه تدبير دل كنم؟ |
وه زين كمان! كه بر سر بيمار مى كشى |
|
|
باز آ، كه چشم بد ز رُخت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى[٢] |
|
|
تيرى كه زدى بر دلم از غمزه، خطا رفت |
تا باز چه انديشه كند راى صوابت |
|
معشوقا! همه آرزويم آن بود كه به كشتنم دست زنى تا قابليّت ديدارت را بيابم؛ امّا تيرى كه از تجلّيات جمال آميخته با جلال و كرشمه و ناز خود به سوى من درگذشته رها نمودى، حاجتم را برآورده نكرد و به فناى كلّىام نايل نساخت.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.