جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٦ - غزل ٤٣ اى شاهد قدسى! كه كشد بند نقابت؟
|
خوابم بشد از ديده در اين فكرِجگرسوز: |
كآغوشِ كه شد منزل آسايش و خوابت |
|
محبوبا! از آن زمان كه از نظرم غايب شدى و آتش فراقت را در دلم افكندى، خواب از ديدگانم ربوده شد. نمىدانم پس از من چه كسى از ديدارت بهره مند گرديده و به كام و آغوش چه كسى مى باشى؟ باز با اين بيان بخواهد بگويد:
|
در آ، كه در دل خسته، توان درآيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو چشم من، چنان بربست |
كه فتحِ بابِ وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز |
|
|
بدان مثل، كه شب آبستن آمده است به روز |
ستاره مى شمرم، تا كه شب چه زايد باز[١] |
|
|
درويش، نمىپرسى و ترسم كه نباشد |
انديشه آمرزش و پرواىِ ثوابت |
|
محبوبا! با نگاه جذّاب، به نابودى و فقر و درويشىام آگاه ساختى، و به عالم وحدتم راهنما شدى و ديگر بار به كثرتم توجّه دادى، چرا سراغى از من نمى گيرى و گناه وجودىام را نمى بخشى تا به فناى كلّى خود راه يابم و بازت بينم؟ كه:
٣٢٠
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ ... إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (معبودا! بازگشت و توجّه به آثار و مظاهر موجب دورى ديدارت مى شود، پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، تصميم و نيّتم را بر خود متمركز گردان ... بارالها! خود امر فرمودى كه به آثار و مظاهرت رجوع نمايم، پس با پوششى از انوار خويش و هدايتى كه تو را با ديده دل مشاهده كنم، مرا به سوى خويش بازگردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به درگاهت وارد شدم، از طريق آنها به سويت بازگشت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.