جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ٤٢ روزگارى است كه سوداى بتان دين من است
|
من كه دارم درگدايى، گنجِ سلطانى به دست |
كى طمع در گردشِ گردونِ دون پرور كنم[١] |
|
|
يا رب! اين كعبه مقصود، تماشا گهِ كيست |
كه مغيلانِ طريقش، گل و نسرين من است؟ |
|
خدايا! كعبه دلِ من تماشاگه و جايگاه ديدار كيست كه چون جلوه نمايد، خارها و مشكلات و مصيبات و ناملايماتِ راه رسيدن به شهود و انسش به چشمم چون گل و نسرين مى آيد؟ بخواهد با اين بيان بگويد:
|
سر سوداى تو اندر سرما مى گردد |
تو ببين در سَرِ شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگانِ سَر زُلفِ تو بست |
لاجرم، گوىْ صفت، بى سروپامى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِما |
همچنان درپى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دلِ حافظ چو صبا، بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوامى گردد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
درخم زلف توديدم دلِ خودراروزى |
گفتمش: چونى؟ وچون مى كنى؟ اى زندانى! |
|
|
گفت: آرى، چه كنى؟ گر نبرى رشك به من |
هر گدا را نَبُود مرتبه سلطانى[٣] |
|
|
يار ما باش، كه زيبِ فلك و زينت دهر |
از مَهِ روىِ تو و اشكِ چو پروين من است |
|
معشوقا! اگر اين كلام از توست، كه:
٣١٧
«عَبْدى! خَلَقْتُ الأشْيآءَ لأجْلِكَ، وَخَلَقْتُكَ لِأجْلى.»
[٤]: ( [اى] بنده من! همه اشيا را براى تو آفريدم، و تو را براى خودم.)، چرا از ديدارت محروممان مى دارى؟ «يار ما باش» تا ما نيز براى تو باشيم؛ زيرا عالم به جمال و كمال تو و اشك ديدگان ما برقرار مى باشد؛ به گفته خواجه در جايى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٢، ص ٣٩٦.
[٤] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦١.