جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٨ - غزل ٤٠ منم كه گوشه ميخانه، خانقاه من است
خواجه در اين بيت بسان عشّاق مجازى سخن گفته است. مىگويد: معشوقا! هرگز دل از چون تو معشوقى بر نخواهم گرفت، و تا زندهام يادت مونسم خواهد بود، تنها چيزى كه امكان دارد مرا از تو جدا سازد، مردنِ از عالم طبيعىام مى باشد، و آن نيز نه تنها روح مرا از تو جدا نمى كند، كه در دامن مشاهدهات قرار مى دهد؛ كه:
٢٩٩
«أفْضَلُ تُحْفَةُ الْمُؤْمِنِ ألْمَوْتُ.»
[١]: (برترين ارمغان براى مؤمن، مرگ مى باشد.- نيز:
٣٠٠
«فِى المَوْتِ راحَةُ السُّعَدآءِ.»
[٢]: (راحتى و آسودگى سعادتمندان تنها در مرگ حاصل مى شود.- همچنين:
٣٠١
«لامُريحَ كَالمَوْتِ.»
[٣]: (هيچ چيز آسودگى بخشى بسان مرگ نيست.) بخواهد بگويد:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
ز سَرْوِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن |
|
|
زمِهرت گر بتابم ذرّه اى روى |
چو خورشيدم فرود آيد ز روزن[٤] |
|
|
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روى |
فرازِ مَسْندِ خورشيد، تكيه گاه من است |
|
آرى، عبوديّت و سر نهادن به آستان دوست است كه بنده را به مقام سلطنت حقيقى و مقام خليفة اللّهى مى رساند. اين مقام از آنِ انبياء و اولياء : است، و ديگران به متابعت آنان به گوشه اى از آن دست خواهند يافت؛ كه:
٣٠٢
«ما عَرَفَنى عَبْدٌ إلّاخَشَعَ لى، وَما خَشَعَ لى عَبْدٌ، إلّاخَشَعَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[٥]: (هيچ بنده اى مرا نشناخت جز اينكه برايم خشوع و فروتنى نمود، و هيچ بنده اى براى من خشوع ننمود، مگر اينكه همه چيز برايش خاشع و.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص ٣٧٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٥] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.