جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ٣٨ مرحبا! اى پيك مشتاقان! بگو پيغام دوست
از اين غزل بخصوص سه بيت آخر آن معلوم مى شود كه خواجه آن را در تمنّاى ديدار حضرت محبوب سروده. مىگويد:
|
مرحبا! اى پيك مشتاقان! بگوپيغام دوست |
تا كنم جان از سر رغبت، فداى نام دوست |
|
اى نفحاتى كه از جانب دوست به مشتاقان پيام برده و مى آوريد: آفرين بر شما باد! سخنان دوست در پاسخ پيامم را بيان كنيد، تا جان خود را فداى نام او نمايم. در جايى مى گويد:
|
اگر زكوى تو بويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به بادخواهم داد |
|
|
تو تا به روى من اى نور ديده! دربستى |
دگر جهان دَرِ شادى به روى من نگشاد |
|
|
نه در برابر چشمى، نه غايب از نظرى |
نه ياد مى كنى از من، نه مى روى از ياد[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «پيك مشتاقان»، رسول اللَّه ٦ و يا يكى از اوصياى او : باشد.
|
واله و شيداست، دايم همچو بلبل درقفس |
طوطى طبعم، ز شوق شكّر و بادام دوست |
|
محبوبا! من چون بلبلى عاشق كه در قفس گرفتار شده و همواره در فكر معشوق خود (شكر و بادام) مىباشد، در دام بدن عنصرى گرفتار و از تجلّياتت كه در گذشته و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.