جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٤ - غزل ٣٧ زلفت هزار دل به يكى تار مو ببست
يا چگونه غايب مانى، درصورتى كه فقط تو مراقب و حاضرى؟ همانا تو بر هر چيز توانايى. و سپاس مخصوص خداوند يكتاست.- به گفته خواجه در جايى:
|
در نظر بازى ما، بى خبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
|
وصفِ رُخساره خورشيد زخفّاش مپرس |
كه در اين آينه صاحبنظران حيرانند |
|
|
جلوه گاه رُخ او ديده من تنها نيست |
ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند[١] |
|
و ممكن است اين بيت اشاره به خلقت خاكى حضرت آدم ٧ داشته باشد، كه تعليم همه اسماء به او شده؛ كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٢]: (و همه اسماء را به آدم آموخت.)
|
يا رب! چه جرم كرد صراحى كه خونِ خُم |
با نغمههاى غُلغُلش اندر گلو ببست |
|
با اينكه محبوب از نوشاندن شراب عقيق فام و تجلّيات پرشور خود به من در گذشته دريغ نداشت، چه پيش آمد كه مرا محروم از آن داشت. در جايى مى گويد:
|
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لب لعل |
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد |
|
|
هزار حيله برانگيخت حافظ از سَرِ مِهْر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[٣] |
|
و يا بخواهد بگويد: چه شد كه نتوانستم آنچه را كه ديده بودم بيان نمايم (چرا كه هنوز از وجود من چيزى باقى بود و به فناى كلّى و مقام مخلَصيّت- به فتح لام- راه نيافته بودم و نتوانستم او را به تجلّياتش توصيف نمايم)؛ كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٢] - بقره: ٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.